... و درویش همچنان می چرخید

درویشی را دیدم که می چرخید. او بی اعتنا به آنچه در پیرامونش می گذشت، قرن ها بود که می چرخید. لباسش رنگ بی رنگی داشت. او به هیچ جای خاص، طبقه ی خاص، نژاد خاص و حتی دین خاصی تعلق نداشت. او از هر آنچه رنگ و بویی از وابستگی داشت، بیزار بود. در اطراف او جنگ ها بود، بر سر زمین، بر سر طلا، بر سر غذا. یکی بیشتر داشت و یکی کمتر. او اهمیتی نمی داد. هر آنچه می رسید کافی بود. او همچنان می چرخید. خود را جزیی از کل می دید. او جزیی از همه بود. هیچ نداشت، اما همه چیز بود. او  بی اعتنا همچنان می چرخید. در همان نزدیکی ها پر بود از عشق های زمینی، وصال ها و ناکامی ها. یکی در آرزو می سوخت و دیگری باز هم بیشتر می خواست. کودکان زیادی به دنیا آمدند. بعضی از گرسنگی، بعضی از بیماری، بعضی از بی توجهی رنج می بردند. آنها که قوی تر بودند، می ماندند و آنها نیز همچون اجداد خود می جنگیدند. بر سر پرستشگاه، بر سر نام خدایان، بر سر هر آنچه که دوست می داشتند و با هرکس که دشمن می پنداشتند. او به تولد های پیاپی و مرگ های پیاپی توجهی نداشت. او همچنان می چرخید و می رقصید و یاهو سر می داد. از وجد در پوست خود نمی گنجید. روحش به پرواز در می آمد. با ستارگان یکی می شد. با افلاک، باکوه های سر به فلک کشیده. با ابرها، با پرندگان. آن درویش زمان را باور نداشت. در بی زمان می چرخید. تو گویی همیشه بوده و تا ابد خواهد بود. چه فرقی داشت در چه ظرف زمانی باشد. او فراتر از لحظه هاشده بود. بی نیاز از ذره ها بود. او روح جهان را می شناخت و با آن به چرخش ادامه می داد. در اطراف او تاج ها بر سر پادشاهان می رفت، کاخ ها ساخته می شد. سرزمین های بزرگ فتح می شد. ناگاه تاج از سر یکی می افتاد، شکوه و عظمت کاخش با خاک یکی می شد و دیگری سرزمینش را از آن خود می دانست. مردمش را وادار می کرد  گونه ای دیگر سخن بگویند، خدای دیگری را بپرستند و آیین دیگری را به جا بیاورند. نگین های تاجش را درخشان تر می کرد و آن را بر سر می گذاشت. فرمان می داد و خدایی می کرد، اما نه بر درویش. او را چه باک بود. تاج بر سر این پادشاه باشد یا آن یکی. شهر از آن این حاکم باشد یا آن یکی. چه تفاوتی برای او داشت. او بالاتر از همه ی اینها بود. چیزی نداشت که از دست دادنی باشد. او با همه چیز می چرخید. او کماکان می رقصید و در شوق بود. شادیش را پایانی نبود، چرا که غم ها را پشت سرگذاشته بود. غم از دست دادن، غم دلتنگی، غم بیکسی. او خود، همه چیز را به کناری نهاده بود. تنها به اعماق می اندیشید. آنجا که پوسته های ظاهری به کنار می روند. آنجا که همه یک چیز را می خواهند و یک چیز را می گویند. او هم جواب معما را نمی دانست. نمی دانست از کی می چرخد؟ چرا می چرخد؟ و تا کی خواهد چرخید؟ فقط می دانست که باید چرخید و باید ادامه داد و باید رقصید و باید پر کشید. باید با روح جهان همصدا شد. باید از خود جدا شد. باید با ذره ها یکی شد. جزیی از آب شد. جزیی از خاک شد. جزیی از هوا شد. جزیی از فضاشد.

اقوام گوناگونی در نزدیکی او آمده بودند. سومری ها، آشوری ها، پارس ها، مقدونی ها، رومی ها، عرب ها، مغول ها، ترک ها و غربی ها. بعضی مانده بودند. بعضی رفته بودند. هر یکی نوای خود را می نواخت. خدای خودرا می خواند و امر خود را می راند. درویش اما می چرخید. او با نوای نی آشنا بود. روشنی را به چشم خویش می دید و با قلب و روح خود احساس می کرد. هیچ یک از اینها حرف تازه ای برای او نداشتند. او خود، نور شده بود. با هست یکی بود. او همه بود. دیگران برسر تکه نانی نزاع ها می کردند. حرف ها می زدند. قرارها می گذاشتند و بعد هم آن را نادیده می گرفتند. آنها از نیستی می ترسیدند. می گریختند. اما به کجا؟ به دل نیستی. درویش اما نیستی را برگزیده بود تا به هستی بپیوندد....و درویش همچنان می چرخید.

در آ ن بیرون جشن ها بود. لباس های رنگی، زیور آلات پرزرق و برق، چراغ هایی که هر لحظه یک شکل و یک رنگ می شدند. آدم ها عوض شده بودند. دیگر بر سر زمین یکدیگر را نمی کشتند. آنهایی که تاج بر سر می گذاشتند، دیگر به تاج اهمیتی نمی دادند. با یکدیگر آشتی کرده بودند. قرارهای زیادی می نوشتند. به یکدیگر کمک می کردند. دوستدار هم شده بودند. به قانون اهمیت می دادند. به دانش بها می دادند. دل ذرات را می شکافتند. اما آیا براستی همه چیز عوض شده بود؟ درویش نمی دانست. او همچنان می چرخید!!

***

مقاله ی مرتبط: رقص سماع، مزار مولانا


نویسنده: دکتر مریم پورعبدالله

poorabdollahmd@yahoo.com

تاریخ ثبت مقاله: تیرماه 1391

 

Share

نظر بدهید (۱) / تعداد بازدید: ۴۰۳۱
فهرست مقالات
مادر (دل نوشته)
سفرنامه - کانادایی ها
ای قوم به حج رفته - بخش دهم
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستاره
سفرنامه - گواهینامه رانندگی در کانادا
ای قوم به حج رفته - بخش نهم
نگاهی به ماجراهای تن تن و میلو
بزن بشکن، چه خیالیه
ای قوم به حج رفته - بخش هشتم
ای قوم به حج رفته - بخش هفتم
ای قوم به حج رفته - بخش ششم
ای قوم به حج رفته - بخش پنجم
ای قوم به حج رفته - بخش چهارم
ای قوم به حج رفته - بخش سوم
ای قوم به حج رفته - بخش دوم
ای قوم به حج رفته - بخش نخست
مقدمه ای بر سفرنامه و سفرنامه نویسی
بررسی و نقد کتاب "استانبول، خاطرات و شهر" اثر اورحان پاموک
آشپزخانه من: طرز تهیه آبگوشت بدون گوشت!
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلوی
آشپزخانه من: طرز تهیه آش کاچی
آشپزخانه من: طرز تهیه شله زرد
بررسی و نقد کتاب "عقاید یک دلقک" اثر هاینریش بل
آشپزخانه من: طرز تهیه کوکوی خرما
آشپزخانه من: طرز تهیه خوراک شامی
بررسی و نقد کتاب "هویت" اثر میلان کوندرا
چگونه از کلیه خود مراقبت کنیم
چگونه از قلب خود مراقبت کنیم
معمایی که فقط دو درصد آدم ها می توانند حل کنند
بررسی و نقد کتاب در غرب خبری نیست
رومن گیرشمن که بود
بررسی و نقد کتاب کافه پیانو
بررسی و نقد کتاب آزادی یا مرگ
همه چیز درباره ی پازل (جورچین)
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟
... و درویش همچنان می چرخید
سی تی آنژیوگرافی قلب
اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست
در سوگ صداقت
آیا شما وسواس دارید؟
پزشکان شهرستانی ... چه می کنند ؟ چه می خواهند ؟
خاطراتی از CCU
فانتین
اشک مادر
توکسوپلاسموز و حاملگی
بررسی ارزش تشخیصی آزمایش Thyroid Uptake
آیا پاتولوژی همیشه حرف آخر را می زند؟