مادر

پیرزنی بیمارِ مطبم بود که از داشتنی ها؛ دیابت  و فشار خون و و آرتروز و سوء هاضمه داشت و از نداشتنی ها؛ مهمترینش: پول.

نمی دانم مرا از کجا پیدا کرده بود. از یکی از محلات فقیرنشین شهر می آمد. از در با انبانی از دعا و آرزو وارد می شد. لنگ لنگان می آمد و روی صندلی، کنار دست من می نشست. یک دفترچه ی تامین اجتماعی قرضی که از زن همسایه می گرفت را از توی کیف کهنه اش در می آورد. با دست لرزان آنرا روی میز می گذاشت. با لهجه ی شیرین محلی می گفت: "خودت که می دانی، من پول ندارم." نه او حق ویزیت می داد و نه کسی از او حق ویزیت طلب می کرد. تنها شرطی که برایش گذاشته بودم این بود که؛ اگر ویزیت مجانی می خواهی باید داروهایت را سر موقع بخوری و سر موقع برای ویزیت برگردی. آن موقع مسئولیت شغل بی جیره و مواجب ریاست نظام پزشکی با من بود. از ترس بی آبرویی، حتی برگه ی پزشک دفترچه ی قرضی را هم نمی کندم. هر بار که می آمد، صبر می کردم نفس اش جا بیاید تا فشارش به حد طبیعی بازگردد، بعد فشار خونش را می گرفتم. توی این فاصله از هر دری با هم حرف می زدیم. معاینه که تمام می شد، ننسخه اش را می نوشتم. هزار تومان می گذاشتم لای دفترچه تا از داروخانه داروهایش را بگیرد و بازگردد. او هر بار که می خواست از در خارج شود می گفت: "پسرم تهران کار می کند. وقتی بیاید، با او می آیم و پول ویزیتت را می دهم." و من هر بار با لبخند به او می گفتم: انشاء الله.

تا اینکه یکبار با پسرش آمد. پسر پول ویزیت را داده بود و جلوتر از مادر داخل شد. آن روز پیرزن خوشحال بود که با پسرش به دکتر آمده. با پسرش آمده بود تا به من بگوید: ننه جان، ما آنقدرها هم بیکس نیستیم. پسر اما، این حرف ها حالی اش نبود. همانطور که آن طرف میز من ایستاده بود، مرتب به مادرش فحش می داد. گلایه می کرد که چرا مادر خودش را به مریضی می زند تا او مجبور شود از خرج زن و بچه اش بزند و پول دوا و دکتر بدهد. ضربان قلبم بالا رفته بود اما سرم پایین بود. از فرط عصبانیت دستانم می لرزید. آنقدر گفت و گفت تا به این جمله رسید: " نمی میره هم، از دستش خلاص شیم." دیگر نتوانستم تحمل کنم. آنچنان فریادی بر سر آن مرد زدم که همسایه ها هم خبر شدند. او را از مطب انداختم بیرون. ویزیتش را هم پس دادم. و او هم البته پس گرفت. مثل همیشه نسخه را نوشتم. هزار تومان را لای دفترچه گذاشتم و به پیرزن دادم. آن روز پیرزن بی آنکه مرا دعا کند، با قدی خمیده، در اتاق را بست و رفت.

چند روز طول کشید تا توانستم کم کم آرام بگیرم. با خود گفتم؛ اگر خودم واقعاً نداشته باشم که به خانواده ام برسم، چگونه آدمی خواهم بود؟ با این پیش فرض آن پسر را هم بخشیدم. دلم می خواست پیرزن دوباره بیاید و ... آمد.درست سر ماه. بی آنکه در مورد جلسه ی قبل صحبتی بکنیم، رفتار هر دو تایمان مثل گذشته شد. تا آنجایی که ناپرهیزی های او و سواد ناچیز من اجازه می داد، قندش کنترل بود، فشار خونش هم همینطور. اما کارِ زیادی برای آرتروز پیشرفته ی زانوهایش از دستم بر نمی آمد. جز قرص و آمپول مسکن که همانها هم برای فشارش خوب نبود.

پیرزن می آمد و می رفت. گاهی در ماه بیشتر از یکبار می آمد. تا اینکه برای انجام کاری به مطب یکی از همکاران پیشکسوت رفتم. در اتاق انتظار گوش تا گوش بیمار نشسته بود. خانم منشی که مرا می شناخت، بلافاصله با احترام از جایش بلند شد. در مطب را باز کرد و با صدای بلند که هم دکتر بشنود و هم بیماران، مرا با اسم به داخل مطب هدایت کرد. وارد که شدم برای لحظه ی کوتاهی خشکم زد. پیرزن کذایی من، کنار دست دکتر نشسته بود. فیش ویزیت آزادی که گرفته بود، روی میز بود. کارم را انجام دادم و از مطب خارج شدم. دلم شکسته بود. انواع احساسات گوناگون بر من هجوم آوردند. مثل آدمی شده بودم که شکست عشقی خورده است. احساس تحقیر، احساس خریت، احساس حماقت. با خروش به مطب بازگشتم. به منشی ام گفتم: اگر خانم فلانی باز هم به اینجا آمد ازش ویزیت بگیر. نگاه سرشار از تعجب منشی ام دیدنی بود. دو سه هفته بعد خانم منشی در اتاق را باز کرد. روبروی میز من ایستاد و گفت: خانم فلانی آمده، میگه پول ویزیت نداره بده، چکار کنم؟ با عصبانیت گفتم: "چطور برای بقیه داره بده؟ به ما که رسید، نداره بده؟ بهش بگو این دفعه بیاد تو. ولی از دفعه ی دیگه باید حتماً ویزیت بده." پیرزن داخل شد. آن صمیمت قبل در گفتار و کردار من نبود. پیرزن خودش را جمع و جور کرد. توضیح داد که یکی از همسایه ها گفته دکتر فلانی معجزه می کند. پول ویزیت را هم همان همسایه بهش داده است. او با ملایمت توضیح داد اما من هیچ چیز نگفتم. این بار آن هزار تومان را لای دفترچه اش نگذاشتم. دفترچه را دستش دادم و با یک "به سلامت" روانه اش کردم. دم در پرسید: "دواها را بیارم نشانت بدم؟" بی حوصله گفتم: "میل خودته. اگر آوردی به خانم منشی نشان بده، برایت توضیح می ده." کاری که همیشه خودم با حوصله انجام می دادم. قرص ها را رنگ به رنگ برایش تفکیک می کردم و با خنده و شوخی حالی اش می کردم که اشتباه نخورد.

پیرزن رفت. نه تنها نیامد که قرص هایش را نشان دهد بلکه رفت و دیگر نیامد. با رفتنش دل من را هم با خود برد. چندین ماه انتظار کشیدم، شاید بیاید. اما دیگر نیامد. اگر آدرس یا نشانی از او داشتم، حتماً به سراغش می رفتم. با پول، با محبت، با عشق. اما افسوس.

من از نوشته های کامو خوشم نمی آید. او حتماً نویسنده و اندیشمند بزرگی است. دنیا به احترام کامو به پا می خیزد. اما چه می شود کرد؟ هنر و ادبیات فرمول ریاضی نیست. عشق است. دل است. زوری هم نمی شود یک نویسنده ای را دوست داشت. اما همین کامو یک جمله ای دارد که برای من به همه ی نوشته هایش می ارزد: "من بین مادرم و عدالت، مادرم را انتخاب می کنم." اگر جرات این را داشته باشم که بخواهم خود را با آلبر کامو مقایسه کنم، خیلی زود درخواهم یافت که او نه تنها نویسنده ی بهتری است که حرمت "مادر" را بیشتر نگه می دارد.

امروز سال ها از آن زمان گذشته است. بعضی زخم ها سرِ خوب شدن ندارند. آن روز در مطب همکارم، غرورم زخمی شد. ای کاش برای همیشه می شکست. پیرزنی که آخرین بار، بدون آن هزار تومان لای دفترچه رفت، زخمی به قلب شکسته زد که سر التیام ندارد.

دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی

***

Shahidi@iran-iraniha.com

تاریخ ثبت مقاله: دی ماه 1394

Share

سایر مقالات در این گروه
ردیفعنوان مقالهنویسندهگروه
۱
اشک مادردکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۲
خاطراتی از CCUدکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۳
در سوگ صداقتدکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۴
فانتیندکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات

نظر بدهید (۲) / تعداد بازدید: ۱۹۷۳
فهرست مقالات
مادر (دل نوشته)
سفرنامه - کانادایی ها
ای قوم به حج رفته - بخش دهم
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستاره
سفرنامه - گواهینامه رانندگی در کانادا
ای قوم به حج رفته - بخش نهم
نگاهی به ماجراهای تن تن و میلو
بزن بشکن، چه خیالیه
ای قوم به حج رفته - بخش هشتم
ای قوم به حج رفته - بخش هفتم
ای قوم به حج رفته - بخش ششم
ای قوم به حج رفته - بخش پنجم
ای قوم به حج رفته - بخش چهارم
ای قوم به حج رفته - بخش سوم
ای قوم به حج رفته - بخش دوم
ای قوم به حج رفته - بخش نخست
مقدمه ای بر سفرنامه و سفرنامه نویسی
بررسی و نقد کتاب "استانبول، خاطرات و شهر" اثر اورحان پاموک
آشپزخانه من: طرز تهیه آبگوشت بدون گوشت!
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلوی
آشپزخانه من: طرز تهیه آش کاچی
آشپزخانه من: طرز تهیه شله زرد
بررسی و نقد کتاب "عقاید یک دلقک" اثر هاینریش بل
آشپزخانه من: طرز تهیه کوکوی خرما
آشپزخانه من: طرز تهیه خوراک شامی
بررسی و نقد کتاب "هویت" اثر میلان کوندرا
چگونه از کلیه خود مراقبت کنیم
چگونه از قلب خود مراقبت کنیم
معمایی که فقط دو درصد آدم ها می توانند حل کنند
بررسی و نقد کتاب در غرب خبری نیست
رومن گیرشمن که بود
بررسی و نقد کتاب کافه پیانو
بررسی و نقد کتاب آزادی یا مرگ
همه چیز درباره ی پازل (جورچین)
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟
... و درویش همچنان می چرخید
سی تی آنژیوگرافی قلب
اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست
در سوگ صداقت
آیا شما وسواس دارید؟
پزشکان شهرستانی ... چه می کنند ؟ چه می خواهند ؟
خاطراتی از CCU
فانتین
اشک مادر
توکسوپلاسموز و حاملگی
بررسی ارزش تشخیصی آزمایش Thyroid Uptake
آیا پاتولوژی همیشه حرف آخر را می زند؟