در سوگ صداقت

 

قبل از اینکه بحث اصلی ام را شروع کنم، دلم می خواهد یک تجربه ی شخصی را برایتان بگویم. شاید برای دیگران هم به کار بیاید.

همیشه دلم می خواست اتومبیلی داشته باشم که هنگام مسافرت از آن به عنوان کمپ استفاده کنم. برای همین اتومبیل سواری ام را فروختم و به جایش یک وَنِ چینی خریدم و مجبورم که از بنزین آزاد استفاده کنم. ماجرا از اینجا شروع می شود که به اکثر جایگاه هایی که مراجعه می کنم و درخواست بنزین آزاد می نمایم با یک نمایش مشابه مواجه می شوم. اول کارت را در مقابل شما برعکس توی کارت خوان می گذارند، که طبیعتاً پیغام خطا می دهد. ( یعنی کارت خوان این طرف خراب است ) بعد برای اینکه شما نبینید که طرف دارد از کارت شخصی استفاده می کند به طرف دیگر پمپ رفته و کارتش را در کارت خوان می گذارد. و نهایتاً بنزینی را که لیتری صد تومان خریده ( و صد تومان هم پول بنزین می شود ) را لیتری چهارصد تومان به شما می فروشد. یعنی به راحتی آب خوردن لیتری دویست تومان سود می برد. حالا اگر فرض کنیم که روزانه فقط هزار لیتر به این شکل بنزین بفروشد، می شود دویست هزار تومان. با توجه به تعداد زیاد اتومبیل که به جایگاه ها مراجعه می کنند این رقم کاملاً قابل توجیه است. نکته دیگر اینکه اگر در برخی از جایگاه ها این کار انجام نمی شود به دلیل این نیست که کارکنان آنجا پیامبرزاده هستند، بلکه بیشتر به این دلیل است که سیستم پمپ ها مجهز به تشخیص کارت صد تومانی و چهارصد تومانی است. اینکه قوانین جاری کشور شرایطی فراهم می آورد که فساد برانگیز است، ایجاد رانت می کند، تبعیض فراهم می سازد و غیره جای خودش. اما اینکه اکثریتی از شاغلین یک حرفه به خودشان اجازه می دهند تا دزدی کنند و سر مردم کلاه بگذارند، بحث دیگری است. ممکن است بگویید که: " ای بابا مگر یک کارگر پمپ بنزین چقدر حقوق می گیرد؟ فوقش چهارصد هزار تومان. زندگی اش خوب نمی گذرد که مجبور است دزدی کند." تازه ممکن است پا را از این هم فراتر بگذارید و بگویید: " خوب حالا مگر چه شده است؟ " این مقدمه ی نسبتاً طولانی را داشته باشید تا برسیم به اصل مطلب.

چندی پیش مقاله‌ای به قلم خانم مهندس منفرد با عنوان «مرگ وجدان» نوشته شد و پس از مدت‌ها که از نگارش مقاله می‌گذشت به‌مناسبت «روز پزشک» در سایت پربیننده‌ی «الف» قرار گرفت. مقاله ای که ایشان در خصوص آنچه بر پدرشان در بیمارستان های دولتی و خصوصی رفته است نوشته بودند. اینکه پزشک معالج در بیمارستان دولتی بسیار صریح واقعیت تلخ شرایط ناهنجار جسمی پدر ایشان را با ادبیات نامطلوب بیان کرده و خانم منفرد این ادبیات را به دل گرفته اند. ( که البته هر کس دیگر هم جای ایشان بود حتماً به دل می گرفت. ) اینکه چه عامل یا عواملی باعث شده است تا پدر ایشان به این بیماری مبتلا شوند در مقاله نیامده و حتماً ایشان ضرورتی به تذکر آن ندیده اند. اینکه آیا حرف هایی که پزشک معالج در بیمارستان دولتی به همراهان بیمار زده است ( صرف نظر از ادبیات نامناسب آن ) آیا در مجموع به نفع بیمار و خانواده ایشان بوده است یا خیر؟ اینکه نگهداری طولانی مدت از بیماری که شرایط زندگی نباتی یا نیمه نباتی پیدا کرده و دیگر نمی تواند برای خود، خانواده و جامعه اش مفید باشد و نمی تواند از زندگی اش لذت ببرد و اگر هوشیار باشد همواره غمِ آزار نزدیکان را بر دوش می کشد، به صلاح بیمار و خانواده اوست یک بحث بزرگ فلسفی است که هنوز جهانیان موفق به حل قطعی آن نشده اند و به بحث اینجانب نیز ربط مستقیم پیدا نمی کند. این حقیر به عنوان یک پزشک با بیش از هفده سال سابقه کار، به یاد ندارم هیچگاه با ادبیات تلخ و نامناسب با بیمار یا همراه او صحبت کرده باشم، به یاد نمی آورم کسی را بخاطر نداشتن پول یا امکانات، تحقیر کرده باشم. اما بسیار در خاطرم مانده است که خود و همکارانم را مورد بی عنایتی، تحقیر و توهین قرار داده اند. موارد بسیاری در یادم مانده است که بدون هیچ ربط منطقی، به پول پرستی، بی وجدانی، سهل انگاری یا بی سوادی متهم شده ام. و در خاطرات اکثر پزشکان از این موارد بسیار است. اگر جان بیمار را از مرگ حتمی نجات دهی، صرفاً وظیفه ات را انجام داده ای. به ندرت پیش می آید دوباره او را ببینی. ( مگر اینکه خودش یا نزدیکانش مجدداً به تو احتیاج داشته باشند. ) به ندرت پیش می آید تا حتی با یک شاخه گل از تو تشکر کنند. جامعه می اندیشد، با پولی که بابت دستمزد گرفته ای دینش را به تو ادا کرده است. اما اگر اشتباهی از تو سر بزند، ( که اشتباه کردن در هر حرفه ای اتفاق می افتد و هر کس داعیه ی این را داشته باشد که بری از اشتباه است، خودش بزرگترین مشتبه است ) عذاب وجدانِ اشتباه، گریبانت را می گیرد. تا مدت ها حال خودت را نمی فهمی. زندگی ات زهر مار می شود. از اینکه نتوانسته ای بیماری را نجات بدهی عمیقاً رنج می بری. خانواده ات اولین کسانی هستند که می فهمند تو با کارَت مشکل پیدا کرده ای و زندگی خانوادگی ات تحت الشعاع مسائل کاری ات می شود. تازه این اول ماجرا است. بیمار یا همراهان او گمان می کنند که تو از اتفاقی که افتاده اصلاً ناراحت نیستی. با زبان و کلامشان، با داد و بیداد هایشان در محل کارَت، با شکایت در کلانتری، دادگستری و نظام پزشکی و بیار و ببرهایش، یکی دو سال زندگی ات را تلخ می کنند و آنگاه است که تازه تجربه دارتر می شوی. بیمارِ پیچیده و مشکل دار را دست به سر می کنی. از هرآنچه بوی دردسر بیاید اهتراز می کنی. گاهی لازم است برای نجات جان بیمار دست به اقدامات شجاعانه بزنی، ولی از ترس اینکه از تو شکایت کنند، از ترس اینکه بیرون بیمارستان یا مطب با چاقوی ضامن دار منتظرت باشند، ریسک نمی کنی. خواست خدا و مشیت الهی را بهانه می کنی. و جالب اینجاست که با این ادبیات، همراهان بیمار خیلی زودتر راضی می شوند. برای همین هم هست که ارزیابی مردم از یک پزشک بیش از آنکه به سطح سواد، معلومات و کارایی او مربوط شود، به نحوه برخورد و گفتمان او با بیمار بر می گردد. همه اینها را گفتم، حالا دلم می خواهد چند سئوال بپرسم:

به نظر شما همه ی معلم ها خوب و وظیفه شناسند؟ اکثریتشان خوبند یا اکثریتشان بد؟ اگر معلم های مدارس دولتی خوب و وظیفه شناسند، چرا اگر دستت به دهانت برسد، فرزندت را در مدرسه خصوصی ثبت نام می کنی؟ چرا تمام دغدغه ات این است که فرزندت در آزمون های ورودی مدارس نمونه مردمی پذیرفته شود؟ تازه اگر مدارس نمونه و خصوصی همه خوبند، چرا نتیجه کار آنجور که تو دلت می خواهد در نمی آید؟ اگر پولش را داری یا اینکه فرزندت در آزمون های ورودی قبول شده است ولی تو به همه اینها پشت پا زده ای و او را در همان مدرسه ی خیلی معمولی نزدیک خانه ات ثبت نام کرده ای، فکر نمی کنی که آینده فرزندت خیلی برایت مهم نیست؟ و اگر پول نداری یا فرزندت توانایی قبول شدن در آزمون های ورودی را ندارد، حسرت نمی کشی که چرا نتوانسته ای موفق شوی؟ اگر پارتی داشته باشی استفاده نمی کنی؟ فکر می کنم حتماً اکثریت معلم ها به وظیفه شان درست عمل نمی کنند که نتیجه اش همان است که در بالا ذکر شد. نه؟! با اینحال هم اینجانب و هم اکثریت آحاد جامعه، فرهنگیان را قشر محترم و عزیز جامعه می دانند. اینطور نیست؟ کجا سراغ دارید که در روز معلم به معلم ها فحش بدهند؟ نقاط ضعف آنها را برملا کنند؟ یکی دم بگیرد و بقیه دست بزنند؟

آیا تمام قضات و وکلای دادگستری به نحو شایسته به وظیفه شان عمل می کنند؟ اگر در سیستم قضایی کشور به " داد " مردم بطور مطلوب رسیدگی می شود پس چرا مردم و حتی مسئولین از ناکارآمدی آن گلایه مندند؟

آیا مهندسین، کارکنان و کارگران واحدهای تولیدی حداکثر تلاششان را برای بهبود کیفیت در حد استانداردهای جهانی می کنند؟ اگر اینطور است چرا آرزو داری که بجای پراید، پرادو داشته باشی؟ چرا پارچه ی ایرانی نمی خری؟ چرا چای ایرانی نمی خوری؟ چرا اگر پول داشته باشی، یخچال و تلویزیون و اجاق ایرانی نمی خری؟ اگر کارگرها وظیفه شان را خوب انجام نمی دهند، چرا در روز جهانی کارگر بجای اینکه از کمی دستمزد و سختی شرایط کار کارگران حرف بزنیم ( که البته حق هم هست ) ، از ناکارآمدی و عدم احساس وظیفه ی ایشان حرفی نمی زنیم؟

اگر بخواهم راجع به تک تک مشاغل مثال بیاورم، شما فکر می کنید وضعیت بهتر از این که گفته شد خواهد بود؟ پس چرا مردم اینقدر روی جامعه ی پزشکی حساس هستند؟ به نظر شما اینکه گفته شود " چون جان انسان ها به دست پزشکان است. " دلیل درست و قانع کننده ای است؟ مگر جان، ناموس و روح و روان انسان های یک جامعه فقط در دستان یک قشر از آحاد آن جامعه است؟ اگر اینچنین است: پس حق دارند خدایی کنند. که صد البته اینچنین نیست. تمام افراد یک ملت در مقابل جامعه خویش مسئول هستند. چرا فکر می کنیم در دانشکده پزشکی به دانشجویان درس اخلاق و انسانیت می دهند؟ تازه مگر آنهایی که درس اخلاق می دهند همه شان خوش اخلاقند؟ کدام بخش از جامعه پزشکی کفر شما را در می آورند؟ آنهایی که هَشتشان گروی نُهشان است؟ آنهایی که در به در دنبال این می گردند تا یک جایی برای استخدام یا اشتغال پیدا کنند؟ آنهایی که برای حقوق ماهی ششصد هزار تومان در روستاها بیتوته کرده اند و البته راهی برای فروش کارت سوخت ندارند؟ انصافاً این بخش از جامعه پزشکی فقط اشک آدم را درمی آورند نه کفر آدم را. پس کدام ها هستند که تا می توانیم پشت سرشان فحش می دهیم؟ به نظر می رسد آنهایی که موفق تر هستند، زورشان بیشتر است، درآمدشان بیشتر است، در جاهای کلیدی قرار دارند و هیچ چاره ای نداریم و هرچه بگویند باید قبول کنیم، بیشتر آزارمان می دهند. البته انصافاً بعضی از آنها ( یا خیلی هاشان ) هم در آزار دادن دیگران استادند. حالا یک سئوال کلیدی دارم:

اگر در رشته تجربی درس خوانده ای یا می خوانی، آرزویت این نیست که جای همان دکترهای موفق باشی؟ اگر فرزندی داری، میلیون ها تومان خرج نمی کنی یا سال ها خون دل نمی خوری که فرزندت همان جایگاه را پیدا کند؟ سالانه حدود چهارصد هزار نفر تلاش می کنند تا در آزمون پزشکی پذیرفته شوند و تنها اندکی از آنها به آرزوی خود می رسند. اگر شرایطی فراهم می شد تا بتوانند آینده خودشان را امروز ببینند و درک کنند که بسیاری از آنها به آن آرزوهای بزرگ نمی رسند، آیا باز هم مشتاق بودند تا شرایط سخت درس خواندن در رشته پزشکی را تحمل کنند؟

و بالاخره:

گمان من این است که مردم ما عاشق زور و قدرتند. مردم ما دوست ندارند مشکلات خودشان را خودشان حل کنند. همیشه منتظرند تا کس دیگری بیاید و مشکلات را حل کند. گمان می کنند که مشکلات باید به وسیله یک نفر حل شود. به کارِ گروهی باور ندارند. در جامعه ما تعداد آدم هایی که کارشان را عاشقانه دوست دارند، بسیار اندک است. مردم ما زور را باور دارند. اگر بتوانند زور می گویند و اگر نتوانند، از زور بیزاری می جویند. در فرهنگ مصرف " کمال طلب " هستند و بهترین چیزها را برای مصرف و خدمات می خواهند، اما خودشان حاضر نیستند برای بهترین یا حتی بهتر شدن تلاش کنند. عادت کرده ایم که مشکلات اجتماعی مان را به گردن سیاسیون بیندازیم. اما اگر بخواهیم واقع بینانه بیندیشیم، طی قرون گذشته، غالباً مردم ما سعی کرده اند که مشکلات خود را بطور شخصی حل کنند و طبیعی است اگر " دیگران " از این روحیه ما سوء استفاده کرده اند. پایان سخن این که، پزشکان بخشی از همان جامعه ای هستند که در آن زندگی می کنیم. اگر خوبند نشانه شایستگی و لیاقت جامعه ما است و اگر بد... .

غلام همت آنم کـه زیر چـــرخ کبــــود

ز هر چه رنگ تعلـق پذیرد آزادســــت

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل

بنال بلبل بی دل که جای فریادســت

* این مقاله در سال 1388 نوشته شده است.

***

دکتر مسعود شهیدی

shahidi@iran-iraniha.com

تاریخ آپلود: تیر ماه 1391

Share

سایر مقالات در این گروه
ردیفعنوان مقالهنویسندهگروه
۱
اشک مادردکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۲
خاطراتی از CCUدکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۳
فانتیندکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۴
مادر (دل نوشته)دکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات

نظر بدهید (۰) / تعداد بازدید: ۳۴۴۶
فهرست مقالات
مادر (دل نوشته)
سفرنامه - کانادایی ها
ای قوم به حج رفته - بخش دهم
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستاره
سفرنامه - گواهینامه رانندگی در کانادا
ای قوم به حج رفته - بخش نهم
نگاهی به ماجراهای تن تن و میلو
بزن بشکن، چه خیالیه
ای قوم به حج رفته - بخش هشتم
ای قوم به حج رفته - بخش هفتم
ای قوم به حج رفته - بخش ششم
ای قوم به حج رفته - بخش پنجم
ای قوم به حج رفته - بخش چهارم
ای قوم به حج رفته - بخش سوم
ای قوم به حج رفته - بخش دوم
ای قوم به حج رفته - بخش نخست
مقدمه ای بر سفرنامه و سفرنامه نویسی
بررسی و نقد کتاب "استانبول، خاطرات و شهر" اثر اورحان پاموک
آشپزخانه من: طرز تهیه آبگوشت بدون گوشت!
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلوی
آشپزخانه من: طرز تهیه آش کاچی
آشپزخانه من: طرز تهیه شله زرد
بررسی و نقد کتاب "عقاید یک دلقک" اثر هاینریش بل
آشپزخانه من: طرز تهیه کوکوی خرما
آشپزخانه من: طرز تهیه خوراک شامی
بررسی و نقد کتاب "هویت" اثر میلان کوندرا
چگونه از کلیه خود مراقبت کنیم
چگونه از قلب خود مراقبت کنیم
معمایی که فقط دو درصد آدم ها می توانند حل کنند
بررسی و نقد کتاب در غرب خبری نیست
رومن گیرشمن که بود
بررسی و نقد کتاب کافه پیانو
بررسی و نقد کتاب آزادی یا مرگ
همه چیز درباره ی پازل (جورچین)
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟
... و درویش همچنان می چرخید
سی تی آنژیوگرافی قلب
اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست
در سوگ صداقت
آیا شما وسواس دارید؟
پزشکان شهرستانی ... چه می کنند ؟ چه می خواهند ؟
خاطراتی از CCU
فانتین
اشک مادر
توکسوپلاسموز و حاملگی
بررسی ارزش تشخیصی آزمایش Thyroid Uptake
آیا پاتولوژی همیشه حرف آخر را می زند؟