خاطراتی از CCU

بنابر ضرورت ، دی ماه 86 در مرکز قلب تهران بستری شدم. به قول دوستان: « خیاط در کوزه افتاده بود.!» یکی دیگر می گفت: « مسعود، که گور می گرفتی همه عمر، دیدی که چگونه ... !!». باقی اش بماند برای بعد. به همت دوست و همکاری شریف و مهربان، از اتاق آنژیوپلاستی که خارج شدم، یا بهتر بگویم، خارجم کردند، مرا به یکی از اتاق های CCU بردند که هفت تخت داشت و اندکی بعد، هر هفت تخت پر شد از بیمارانی که تا دیروز راست راست، کج، راه می رفتند و از امروز ، مثل من آهنی شده بودند. اگر تا دیروز مثل فنر، اینور و آنور می پریدند، حالا قلب فنری پیدا کرده و فعلاً، زمینگیر تخت  CCU شده اند و البته جوانترینشان، « من ». همه طاقباز خوابیده و آسمان که نه، سقف اتاق را نگاه می کردند و « حق جنبیدن نداری » که اگر پاهایت را تکان دهی چطور و فلان می شوی و خونت پای خودت. برای من که همیشه عادت به « سگی » خوابیدن دارم یکی از عذاب های الهی همین است که برای مدت طولانی مجبور باشی طاقباز و بی حرکت بخوابی و ...از « درد » نگو که امانت را بریده است و چون دکتر هستی و جوانتر از بقیه، رویت نمی شود بگویی که داری از درد میمیری. راستی، کسی را دیده اید که از درد بمیرد؟ من که ندیده ام. خودم هم نمردم ! درد را کشیدم... تا خرده خرده تمام شد. باری. برگردیم به تعریف خودمان. یک ساعتی که گذشت، نگاه کردن سقف شکنجه شده بود. از بس گردن کشیده بودم تا اطراف را نگاه کنم کم کم عضلات گردنم شروع به درد گرفتن کرد که تا یک هفته هم ادامه داشت. خواهش کردم سر تخت را کمی به حالت عمودی درآوردند تا بتوانم حس فضولی را ارضاء کنم. خوش به حال آنها که از کمبود حس کنجکاوی رنج می برند!.

و ماجرا از اینجا شروع شد. حتماً برایتان پیش آمده که « ضرورت » وادارتان کند یک جایی بنشینید و رفتار دیگران را نظاره گر باشید و آنها را ارزیابی کنید. این زمان بی پیر هم که نمی گذرد. درست مثل هشت دقیقه ی آخر بازی ایران و استرالیا انگار وزنه به پای عقربه ثانیه شمار ساعت بسته اند. کند می گذرد. حالا اگر ساعات خوشی بود، نمی فهمیدی چطور تمام می شود.

القصه، بیش از بیست و چهار ساعت در سی سی یوی بعد از آنژیوپلاستی بودم. بنابر شرایط فیزیکی خودم آنقدر درد داشتم که کمتر از سه ساعت توانستم بخوابم و باقی اش ... همه به « دیدن » گذشت.به احوال بیماران، پرستارها، بهیارها، خدمه، دکترها و « خودم ». احوال خودم بماند برای بعد، که اگر عمری باقی بود، خواهم نوشت. احوال بیماران هم، که ای ... الحمداله بد نیست!. یک مشت پیر و پاتال که اکثراً هم مرد هستند. نه از آن مردهایی که توی تاریخ می نویسند و مزین به فعل مردانگی اند. همه آدم هایی مثل من که خوب زندگی نکرده اند و الآن از ترس « بد مردن » اینجا خوابیده اند. احوال اینها هم که یا گفتن ندارد یا اگر دارد، آن هم بماند برای بعد که افتخارشان همه در تعداد دفعات سکته قلبی و تعداد رگ بسته قلبشان است و اینکه بیمه تکمیلی دارند یا نه؟ دکتر کدامشان حرفه ای تر است و مقایسه ی بیمارستان خصوصی با این بیمارستان دولتی و از این قبیل حرف ها. ولش کن اینها هم بماند برای بعداً که نمی دانم کی است.

اما هدف از نوشتار، رسیدن به احوالات پرسنل پرستاری است که سه شیفت کاری اش را در یک اتاق نظاره کردم و احوال آنها و مقایسه ی ایشان با پرستاران جاهای دیگر که دیده ام و می بینم،  برایم جالب بود. در شیفت صبح مثل همه جای دیگر، پرسنل موج می زند، با رنگ لباس های متفاوت. از شوخی و خنده و غیبت و تهمت بگیر تا غرغر و گلایه از سختی کار و از این حرف ها. خدایی اش را بخواهی صبح ها کار بیشتر است اما نه به اندازه ای که پرسنل بیشتر دارد. شیفت صبح را یک خانم ترگل ورگل که بیش از نود درصد وقتش را پشت میز پرستاری گذرانده بود و همه ی کارها را با دستور به این و آن رتق یا فتق کرده بود به یک خانم دیگر تحویل داد که از قیافه و رفتارش می شد فهمید که با کسی شوخی ندارد. از همان ابتدا معلوم شد که عصر و شب را با هم کشیک است و من ماندم که خدایا با یک پرستار بداخلاق، هجده ساعت باقیمانده را چگونه باید سر کرد. جالب اینکه بخشی که شش هفت نفر با سر و صدای زیاد به ظاهر مشغول کار بودند، به یک دختر خانم پرستار سپرده شد که بهیار کمکی اش هم ریلیف بود. ریلیف هم که همان معنی انگلیسی اش را می دهد، یعنی مرخصی، صفا، نمی دانم از این چیزها. یک برادری هم بود با لباس سبزرنگ که نمی دانم خدمه بود، کمک بهیار بود یا چیز دیگر. مصداق بارز « نوبر بهار ». یک ساعت اول که اصلاً پیدا نبود که کجاست. بعد، نیم ساعت برای ناهار رفت. توی یک شیفت شش ساعته دو تا یک ساعت برای نماز به نمازخانه رفت. وقتی هم که بود، ایکاش نبود. حد اطلاعات علمی اش به صفر میل می کرد و غیرت و تعصب کاری اش به منفی بینهایت!. یک بیمار بدحال داشتیم که به تزریق خون احتیاج داشت. خانم پرستار دو نمونه ی خون گرفت و به دست این آقا داد. ( البته بعد از کلی هوار کشیدن تا پیدایش کند.) یکی برای آزمایشگاه و دیگری برای انتقال خون. نیم ساعت گذشت و پرستار، پیگیر، تا جواب آزمایش را بگیرد. بعد معلوم شد مردک، هردو نمونه را به انتقال خون برده است!. خلاصه کولاکی بود از هوش و ذکاوت و غیرت و مدنیت. دوباره از بیمار خون گرفتند و فرستادند آزمایشگاه. خانم پرستار مثل پروانه دور اتاق می چرخید. نمی دانم اینهمه کار کجا بود که قبلی ها انجام نمی دادند. شیفت شب شدند دو تا پرستار. پرستارها از دوازده شب تا شش صبح را تقسیم می کنند. از دوازده شب تا سه صبح آرامش کامل حکمفرما بود. شیفت عوض شد و همان خانم پرستار که از ظهر مشغول کار بود، پس از یازده ساعت کار و سه ساعت استراحت ، مجدداً با انرژی تمام به حوزه مسئولیتش برگشت. انگار دوباره همه ی کارها شروع شده است. سرم های تمام شده را عوض کرد. علائم حیاتی بیماران را مجدداً چک کرد. داروهای لازم را تجویز کرد. تازه معلوم شد که اوضاع یکی از بیماران درهم و برهم است و او به دادش رسید.

شیفت صبح که شروع شد، همه دوباره با سر و صدا وارد شدند. شب کارها، خسته از شب نخوابی و استرس کار حساس و دشوار، « خسته نباشید » گویان بیمارستان را ترک کردند و من ماندم با یک دنیا اندیشه ی خوب و بد. من ماندم ... تا از خودم بپرسم پرستاری جزء مشاغل سخت است یا آسان؟ پزشکی جزء مشاغل سخت است یا آسان؟ پزشک من دیروز هفت صبح در بیمارستان بود و نه ونیم شب بیمارستان را ترک کرد. ناهارش را هم خبر دارم، ساعت سه خورشت قورمه سبزی سرد شده خورده بود و فردا روز از نو، روزی از نو. آنقدر بدود تا روزی روزگاری گوشه ی بخشی از یک بیمارستان نمی دانم کجا، به دردی که بالاخره از یک جایش زده بیرون، بر روی تختی که طاقباز خوابیدن رویش عذاب الیم است بخوابد و به مردم و هنجارها و ناهنجاری های اجتماعش بیندیشد.

به من مربوط نیست تا آن مردک را که نیم ساعت سر کارش حاضر نبود ، اخراج کنم یا نه. به من مربوط نیست از آن پرستار نمونه که در یک روز به یقین جان دو بیمار را از مرگ حتمی نجات داد، بین من پزشک و دیگران فرقی قائل نشد اما به بهترین وجهی خونریزی اینجانب را نیز جمع و جور کرد، مجیز کسی را نگفت اما با همه با احترام برخورد کرد را تشویق کنم یا نه.

از شما بپرسند نمی دانم چه جوابی می دهید. من که بالاخره نفهمیدم ... پرستاری جزء مشاغل سخت است یا نه؟ از من بپرسید، همه ی کارهای دنیا سخت است اگر مثل خانم س غ ف پرستار تنکابنی مرکز قلب تهران باشیم. نمی دانم چرا یکدفعه یاد آن شعر معروف افتادم:

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!

***

* نویسنده: دکتر مسعود شهیدی

shahidi@iran-iraniha.com

تاریخ آپلود: تیرماه 1391

 

Share

سایر مقالات در این گروه
ردیفعنوان مقالهنویسندهگروه
۱
اشک مادردکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۲
در سوگ صداقتدکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۳
فانتیندکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات
۴
مادر (دل نوشته)دکتر مسعود شهیدیشبه خاطرات

نظر بدهید (۱) / تعداد بازدید: ۳۹۰۴
فهرست مقالات
مادر (دل نوشته)
سفرنامه - کانادایی ها
ای قوم به حج رفته - بخش دهم
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستاره
سفرنامه - گواهینامه رانندگی در کانادا
ای قوم به حج رفته - بخش نهم
نگاهی به ماجراهای تن تن و میلو
بزن بشکن، چه خیالیه
ای قوم به حج رفته - بخش هشتم
ای قوم به حج رفته - بخش هفتم
ای قوم به حج رفته - بخش ششم
ای قوم به حج رفته - بخش پنجم
ای قوم به حج رفته - بخش چهارم
ای قوم به حج رفته - بخش سوم
ای قوم به حج رفته - بخش دوم
ای قوم به حج رفته - بخش نخست
مقدمه ای بر سفرنامه و سفرنامه نویسی
بررسی و نقد کتاب "استانبول، خاطرات و شهر" اثر اورحان پاموک
آشپزخانه من: طرز تهیه آبگوشت بدون گوشت!
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلوی
آشپزخانه من: طرز تهیه آش کاچی
آشپزخانه من: طرز تهیه شله زرد
بررسی و نقد کتاب "عقاید یک دلقک" اثر هاینریش بل
آشپزخانه من: طرز تهیه کوکوی خرما
آشپزخانه من: طرز تهیه خوراک شامی
بررسی و نقد کتاب "هویت" اثر میلان کوندرا
چگونه از کلیه خود مراقبت کنیم
چگونه از قلب خود مراقبت کنیم
معمایی که فقط دو درصد آدم ها می توانند حل کنند
بررسی و نقد کتاب در غرب خبری نیست
رومن گیرشمن که بود
بررسی و نقد کتاب کافه پیانو
بررسی و نقد کتاب آزادی یا مرگ
همه چیز درباره ی پازل (جورچین)
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟
... و درویش همچنان می چرخید
سی تی آنژیوگرافی قلب
اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست
در سوگ صداقت
آیا شما وسواس دارید؟
پزشکان شهرستانی ... چه می کنند ؟ چه می خواهند ؟
خاطراتی از CCU
فانتین
اشک مادر
توکسوپلاسموز و حاملگی
بررسی ارزش تشخیصی آزمایش Thyroid Uptake
آیا پاتولوژی همیشه حرف آخر را می زند؟