اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست

توضیح : این مقاله در سال 1385 و به دنبال اوج گرفتن تب شرکت های هرمی نوشته شد. اکنون هرچند به نظر می رسد که تاریخ مصرفش گذشته باشد اما از آنجایی که هر روز کسانی کلاه به دست هستند تا سرِ بی کلاهی پیدا کنند، ارائه آن خالی از لطف نیست:

امروزه روز راه های پول در آوردن خیلی راحت تر از گذشته است. یک خُرده هوش می خواهد، یک خرده زرنگی. یک خرده هم چشمانت را روی خیلی چیزها ببندی، نتیجه گیری ریاضی اش می شود « پول ». یادم می آید می گفتند دکتر فلانی برای گرفتن دستمزدش با « قیچی » النگوی خانمی را بریده که حقش را بگیرد! وه چه کار زشت و زننده ای! امّا امروزه خیلی ها با زبان شان نان می خورند.

وقتی فکر می کنم ظرف یک سال گذشته قریب 700 نفر در شهر کوچکی مثل ... هر کدام بیش از نیم میلیون تومان برای عضویت در یک بنگاه اقتصادی فرنگی پول خرج کرده اند، آن هم با هزار جور بدبختی و گرفتاری، پیش خود می گویم اگر همین جوان ها را ترغیب می کردیم تا در قالب تعاونی یا شرکت سهامی عام و برای یک کار تولیدی یا خدماتی بزرگ در همین شهر اقدام نمایند، هیچکدام پیشقدم نمی شدند. قدیم ها می گفتند ما مرده پرستیم. طرف تا زنده است، کاری با او نداریم، وقتی بیمار شد یا فوت کرد تازه یادمان می افتد مثل اینکه دوستش داشتیم. در سالهای اخیر ( یعنی همین صد سال اخیر ! ) خارجی پرست هم شده ایم. زمزم و اشی مشی فرقی با کوکاکولا و تاپس و سینالکو ندارد، همه شان آب و شکراست و گاز کربنیک. امّا مردم اسامی خارجی را بیشتر می پسندند. دولت تبلیغ می کند « صادرات را فعال کنید ». بهترین سرمایه های کشور را به بدترین حالت ممکن صادر می کنند. نتیجه اش می شود این که بهای میوه در داخل کشور بالا می رود. نسبت عرضه و تقاضا به هم می خورد، مردم متضرر می شوند. بهانه اش چیست ؟ صادرات. ورود ارز به داخل کشور. آنوقت به سادگی هر چه تمامتر ارز از کشور خارج می شود. نفر خارج می شود. مغز خارج می شود. بعد از چند سال، مأموریت خارج از کشور می دهیم تا بروند فیلم همان مغزها را بگیرند، تا بگوئیم « ببینید چه می کنه این ایرانی جماعت در خارج از کشور ! ». ظاهراً حواسمان نیست که چه صادر می کنیم و در مقابل چه چیزهایی را وارد.

فعلاً دور، دور یک کمپانی فرنگی است. اصل و نسبش خوب معلوم نیست از کجا شروع شده. به قول سهراب « نسبش شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد »، لندن، حیفا،... چه می دانم. شش هفت نفری که از اروپا شروع کردند. بعد دیدند مقرراتِ مالی اتحادیه اروپا دست و پا گیر است. یک مقداری حساب و کتاب دارد. راه افتادند به سمت شرق دور. رفتند و رفتند تا رسیدند به هنگ کنگ. بندر آزاد زیر سایه بریتانیای کبیر. شهری که در آنجا می شود همه چیز خرید و همه چیز فروخت. اسمش را هم گذاشتند تجارت الکترونیک. از حق نگذریم خوب هم کار کردند. مغزشان مثل مغز اینجانب نیست که یک ساندویچش را بشود هزار تومان خرید. با یک شرکت اروپائی قرار گذاشتند تا برایشان سکه ضرب کند. بعد شروع کردند به تبلیغات، برای آنهایی که در آرزوی رسیدن به پول مفتِ زحمت نکشیده روز و شب ندارند. گفتند بیا یک سکه ی صد و پنجاه هزار تومانی را بخر نیم میلیون تومان. ما خودمان می دانیم که داریم گران فروشی می کنیم، امّا اگر توانستی به قول همشهری های ما بری گیجِ دو نفر دیگر که گولشان بزنی، آنها هم خرید کنند، کارمزدت را می دهیم. هر چه بیشتر مردم را گول زدی کارمزد بیشتری گیرت می آید. و از آنجا بود که کمپانی Goldquest مثل سرطان وارد کشور شد. مثل بعضی کشورهای دیگر از قبیل فیلیپین، اندونزی، مالزی و... ( بگذار فکر کنم...، مثل اینکه آنها هم کشورهای مسلمانند ). جالب اینکه تجارت الکترونیک را برای مردمی تبلیغ می کنیم که هنوز برای پرداخت قبض آب و برق و فیش دویست تومانی سجل احوال ساعت ها وقتشان پشت گیشه بانک ها هدر می رود.

اگر زمانی پُستتان به این برادران گلدکوستی بخورد، همینطوری که حرف دلشان را نمی زنند و خلاص ! نه...، آداب دارد. وقتی خودت عضو شدی برای « بالاسری » ات باید سیصد نفر را لیست کنی. یعنی من سیصد نفر را می شناسم که می شود روی آنها حساب کرد. لابد می پرسی نمی شود سیصد نفر جور کرد. چرا می شود. اگر مادر شوهرِ عمه رُبابه ات را هم بنویسی سیصد نفر ُپر می شود. بعد یکی یکی هر کدام را می خوابانی توی آب نمک. وقتی که وقتش رسید دعوت می شوی. یک جزوه زیبا و سیستماتیک را می گذارند جلوات. سؤال اول این است که توی فلک زده از تجارت الکترونیک چیزی می دانی ؟ و تو هم باید مثل ابله ها بگویی « ای... نه زیاد »، آن وقت برایت می گویند: تجارت الکترونیک یعنی حذف واسطه، خرید آسان و بی دردسر از طریق اینترنت. بعد عکس چند تا سبیل کلفت! که بعله اینها مغز تجارت الکترونیکند. بعد عکس یک ساختمان بلند مرتبه در هنگ کنگ، که جذبه بلند مرتبگی اش تو را بگیرد. که ببین بیچاره ! آنها که در برج های آنچنانی هستند از من و تو بیشتر به خدا نزدیکند و عقلشان بیشتر می رسد. بعد یک جدول مندلیف ! می گذارند پیش رویت که اگر وارد مجموعه ی ما شوی در بدبینانه ترین حالت، ماهی چند میلیون گیرت می آید. حرف ها کاملاً دیکته شده است. شخص اینجانب در دو شهر مختلف ' present ' شده ام. بدون هیچ ارتباط منطقی با هم. امّا حرف ها، جملات، قوانین جلسه، استدلال ها، عکس ها، همه و همه یک شکل بود. یادش بخیر شریعتی که از الیناسیون حرف می زد و نمونه اش مش حسن که در گاوش الینه شده بود. وقتی ذوق پول، آدم را فرا می گیرد، برقی که از چشم ها ساطع می شود دیدنی است. آن هم در جامعه ای که آمار رسمی بیکاری اش ده در صد است. آن وقت هدف وسیله را توجیه می کند. توی آن لیست سیصد نفری اولین ها یا مادر است، یا برادرت یا خواهرت. توجیهش هم راحت است. می خواهیم با هم پولدار شویم. بعد رفقایت ! دشمن ها که نمی آیند حرف تو را گوش کنند. هر چه می زنی به « خودی » می زنی. بعضی ها را می شناسم که داعیه مذهبشان گوش فلک را کر کرده. گفتم یکی از مراجع عظام عضویت در گلدکوئست را حرام کرده، بدون استثناء فرمودند « توجیه نبوده » !. یادش بخیر مرحوم آیت الله شیرازی اگر زنده بود، می نشستیم یک قلیان حسابی با تنباکوی انگلیسی می کشیدیم، از فوائد تنباکو و تجارت الکترونیک می گفتیم تا ایشان هم توجیه شود. غیرت و همیت ملی مان را هم می گذاشتیم درِ کوزه، ترشی لیته می انداختیم. به روی خودمان هم نمی آوردیم که تجارت الکترونیک، بیش از سی سال است که در دنیا انجام می شود. آن هم نه برای کلاشی، که برای صرفه جویی در وقت، هزینه ها، ایاب و ذهاب و غیره.

فن آوری چیز خوبی است. ما نمی دانیم چگونه از آن استفاده کنیم. اوّل از همه راه های خلافش را پیدا می کنیم ومسئولان یا اصولاً صورت مسئله را پاک می کنند و یا تمام انرژی خود را برای مبارزه با فن آوری صرف می کنند.

ریاضیات می گوید : اگر آنچه گلدکوستی ها نوید آن را می دهند برای تمام اعضاء تحقق یابد، بی شک در اندک زمانی شرکت ورشکسته خواهد بود پس قطعاً این وسط خیلی ها بازنده اند.

اقتصاد می گوید : اگر به همین ترتیب سرطان گلدکوست به جان مردم بیفتد چرخه اقتصاد ملی صدمات جبران ناپذیری خواهد خورد.

جغرافیای سیاسی می گوید : مار و ملخ خورهای امارات متحده عربی از برکت غیرت ملی ما ایرانی ها، علاوه بر بکارت دخترانمان، روز به روز اقتصادشان زایاتر خواهد بود. چرا که هر چه می خریم یا می فروشیم پورسانتش را آنها می گیرند و گلدکوئست هم ایضاً.

فرهنگ و ادبیات می گوید : ای کاش فرهنگ هم مثل چاه نفت و گاز، استعدادی خدادادی بود.

و بالاخره هندسه می گوید : کوتاهترین فاصله بین دو نقطه، خط راست است،... همان قضیه حمارخودمان.

***

دکتر مسعود شهیدی

shahidi@iran-iraniha.com

تاریخ ثبت مقاله: تیرماه 1391


Share

سایر مقالات در این گروه
ردیفعنوان مقالهنویسندهگروه
۱
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلویدکتر مسعود شهیدیامور اجتماعی
۲
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟دکتر مسعود شهیدیامور اجتماعی
۳
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستارهدکتر مسعود شهیدیامور اجتماعی
۴
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!دکتر مسعود شهیدیامور اجتماعی

نظر بدهید (۰) / تعداد بازدید: ۳۰۷۷
فهرست مقالات
مادر (دل نوشته)
سفرنامه - کانادایی ها
ای قوم به حج رفته - بخش دهم
کلاس ما و کلاس هتل پنج ستاره
سفرنامه - گواهینامه رانندگی در کانادا
ای قوم به حج رفته - بخش نهم
نگاهی به ماجراهای تن تن و میلو
بزن بشکن، چه خیالیه
ای قوم به حج رفته - بخش هشتم
ای قوم به حج رفته - بخش هفتم
ای قوم به حج رفته - بخش ششم
ای قوم به حج رفته - بخش پنجم
ای قوم به حج رفته - بخش چهارم
ای قوم به حج رفته - بخش سوم
ای قوم به حج رفته - بخش دوم
ای قوم به حج رفته - بخش نخست
مقدمه ای بر سفرنامه و سفرنامه نویسی
بررسی و نقد کتاب "استانبول، خاطرات و شهر" اثر اورحان پاموک
آشپزخانه من: طرز تهیه آبگوشت بدون گوشت!
آشنایی با برخی واژه های قدیمی دوران قاجار و پهلوی
آشپزخانه من: طرز تهیه آش کاچی
آشپزخانه من: طرز تهیه شله زرد
بررسی و نقد کتاب "عقاید یک دلقک" اثر هاینریش بل
آشپزخانه من: طرز تهیه کوکوی خرما
آشپزخانه من: طرز تهیه خوراک شامی
بررسی و نقد کتاب "هویت" اثر میلان کوندرا
چگونه از کلیه خود مراقبت کنیم
چگونه از قلب خود مراقبت کنیم
معمایی که فقط دو درصد آدم ها می توانند حل کنند
بررسی و نقد کتاب در غرب خبری نیست
رومن گیرشمن که بود
بررسی و نقد کتاب کافه پیانو
بررسی و نقد کتاب آزادی یا مرگ
همه چیز درباره ی پازل (جورچین)
ماجرای آبراهامویچ شدن بنده!
چرا سریال پرستاران را دوست داریم؟
... و درویش همچنان می چرخید
سی تی آنژیوگرافی قلب
اپیدمیولوژی سرطانی به نام گُلدکوئست
در سوگ صداقت
آیا شما وسواس دارید؟
پزشکان شهرستانی ... چه می کنند ؟ چه می خواهند ؟
خاطراتی از CCU
فانتین
اشک مادر
توکسوپلاسموز و حاملگی
بررسی ارزش تشخیصی آزمایش Thyroid Uptake
آیا پاتولوژی همیشه حرف آخر را می زند؟